دختر 15+1 ساله

 
zirshalvari
Wednesday, January 08, 2003

از دلتنگي ها :

سلام مامان.
مي دونم اين نامه و ياداشتي رو كه دارم اينجا واست مي نويسم رو نمي خوني و منم دلم نميخواد كه بخوني. . ولي خيلي حرفا دارم كه بهت بگم. , حرفايي كه اگه يه جا زده نشه ,

احساس تركيدن بهم دس ميده. حرفايي كه هر وقت تاحالا خواستم بهت بزنم , اون احساس خجالت و شرم و حيايي كه بهت دارم , مانع در ميون گذاشتن اين صحبتا باهات شده...

مامان, خودم مي دونم كه ديگه اون دختر خوب سال پيش, كه تمام نمره ها و معدلش هميشه تو مدرسه ي تيزهوشان بالاي 19 بود نيستم. الان يه دختريم كه بعد امتحان ترم رياضي ,

گريون اومد خونه گفت كه رياضي تك ميشه, هندسه احتمالش كمه كه بالاي 10 بشه و فيزيك رو خيلي افتضاح داده.. و حداقل انتظار داشت كه آغوش مامانش به دور از هر توپ و

تشري براش باز باشه تا بتونه بغض سنگسن فشار امتحاناتو اونجا خالي كنه, يا حداقل مامان هميشه مهربونش شونش رو در اختيارش بذاره كه اونجا گريه كنه و سبك بشه, ولي.......

همه ي انتظاراتم بيخود بود...... تو حتي نخواستي دليل افت تحصيلي وحشتناكم رو كه باعث شده تو روحيه هممون( حتي بابا ) تاثير بذاره رو از دهنم بشنوي. فقط و فقط طعنه و

كنايه و مقايسه بود كه ازت ميشنيدم :"برو درس خوندنو از فلاني ياد بگسر.خاك تو سر بي عرضت بكنن كه با اين همه معلمو كمكي , حالا رياضي رو زير 10 ميشي , بيچاره بابات

كه اين همه پول خرجت ميكنه , الحق كه لياقت نداري........" , و بعد از اون روز از همه چي محرومم كردي. از اينترنت , كامپيوتر , تلويزيون , آهنگ گوش كردن و........

يه دفه اي حي كردم كه از اون بالاي بالا , افتادم تو يه دره ي عميق كه هيچ كس دور و برم نيس كه نجاتم بده. تنها مونس و كار و سرگرميم شده بود : گريه ! گريه اي كه منشاءش يه

بغض 4 ماهه ( از اول مهر تا حالا ) بود و هر كاري ميكردك بند نمي اومد. مامان < تو با اين كارات , نه تنها به من تو درس خوندن كمك نكردي , بلكه باعث شدي كه يه فكر منفي

تو ذهنم جا بگيره : خوكشي !! كاري كه تا 4 ماه پيش , كار بيخود و عبثي ميدونستم, ولي الان تنها چاره براي فرار از زندوني كه تو ساختي ميدونم. نمي دونم چرا. ولي از اين

تصميمم ميترسم. نمي دونم واسه چي. شايد از مرگ , شايد از عكس العمل خدا و شايد از........... ميتورسم. شايدم هنوز زندگي رو دوس دارم كه دلم نميخواد ازش دل بكنم......

ماماني , فقط يه فرصت ديگه ميخوام كه بهم بدي , شايد تو اين ترو تونستم زحمتاي جفتتون ( هم تو و هم بابا ) رو جبران نم. اگه نتونستم ... باشه. قول ميدم كه شرمو واسه هميشه

از سرتون كم كنم.........

***********
مي روم خسته و افسرده و زار,

سوي منزلگه ويرانه ي خويش

به خدا ميبرم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه ي خويش

ميبرم تا كه در آن نقطه ي دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه ي عشق

زين همه خواهش بيجا و تباه.........



ناله مي لرزد مي رقصد اشك.....

آه كه بگذار بگريزم من

از تو اي چشمه ي جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيرم من......



عاقبت بند سفرپايم بست

مي روم خنده لب و خونين دل....

ميروم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل............

******


دختر 15 ساله


دوستان

سردبير خوردم 

فشار

خورشيد خانوم

زهرا

ساره خانوم

شادي خانوم

عمو حميد

آدمه نصفو نيمه

بوي بارون

اشکان ايزو 9002

سعيد ايزو 9002

فرهاد افتخاري 

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?