دختر 15+1 ساله

 
zirshalvari
Saturday, September 21, 2002

?عشق چيه

يه گروه متخصص اين سوال رو از يه گروه بچه 4 تا 8 سال پرسيدند و جوابهايي که گرفتن خيلي عميقتر و معني دار تر از اوني بود که کسي بتونه تصورش بکنه

بيلي 8 ساله

--------------------------

عشق رو وقتي مي توني ببيني که يه دختر به خودش عطر مي زنه و يه پسر ادوکلن اصلاح ,بعد ميرن بيرون و همديگرو بو مي کنن


کريسي 6 ساله

--------------------------

عشق اون موقس که مامان براي بابا قهوه درست مي کنه و قبلش يه کم ازش مي چشه که مزش خوب باشه


رومينا 6 ساله ( چه اسمش آشناست ) !!


عشق وقتيه که مام بزرگ آرتروز ميگيره و نمي تونه خم بشه و پاهاش لاک بزنه اونوقت بابابزرگ مياد و اين کارو براش مي کنه حتي وقتي که خودشم آرتروز دست داشته باشه

( وا. مگه لاك زدن اينقدر واجبه كه پير مرد بد بختو ميندازي تو دردسر ؟؟؟؟؟) !!

کلر 5 ساله

--------------------------

عشق وقتيه که مامان بهترين تيکه جوجه کبابو مي ده به بابا


الن 5 ساله

--------------------------

عشق وقتيه که بابا کثيف و خيس عرق مياد خونه ولي بازم مامان ميگه تو از هريسون فورد خوش تيپ تري

******
خب اينم از اين !!!

به مناسبت در گذشت فروزان:

از ديروز تا حالا تو فكرم.... مرگ... تنها چيزي بود كه تو اين 15 سال عمرم بهش فكر نكرده بودم...خوابيدن زير خروارها خاك... تنها چيزي بود كه تاحالا فكر من 15 ساله رو

مشغول نكرده بود...و از دست دادن يه دوست.., تاحالا برام پيش نيومده بود كه بدونم بايد چه عكس العملي نشون بدم....

فروزان رو ميشناختم... بارها از طريق دوربين اينترنتي ديده بودمش... ميگفت وبلاگت جالبه, چون دوسش دارم بهت لوگو ميدم. گفتم حتما.لوگوت رو ميذارم تو

وبلاگم..بهش قول داده بودم... ولي.... خيلي دير كردم.. ميدونم. نكنه از دستم دلخور باشه؟ نكنه فكر كنه وبلاگ قشنگشو دوس نداشتم؟ نه.. ميدونست كه وبلاگش قشنگه.. بهش گفته بودم....

نوشته بود دلش واسه درس و مدرسه تنگ شده.... نوشته بود كه دلش هواي مدرسه و شيطنتاش رو كرده...و آخرين نوشنش حاكي از اين بود كه دلش تنگ شده واسه اينكه سرشو

بذاره رو شونه ي يكي گريه كنه..... ولي چقدر نوشته ي آخرش با مرگش هماهنگه, نه؟؟؟؟

*****
مجلس ختم فروزان بدين وسيله به اطلاعيه كليه عموم ميرسد :

سه شنبه.... مسجد نيلوفر واقع در خيابان آپادانا ( خرمشهر ). ساعت برگزاري مراسم از 2:30 تا 4 مي باشد ....
****
متاسفانه من نميتونم برم. چون اون موقع وقت مدارس هست . من مدرسم ساعت 3 تعطيل ميشه. نميتونم و نميرسم كه بيام. ولي روحش شاد باد.....
Friday, September 20, 2002

فردا تولد حضرت علي هستش. نميدونم من اين شب مباي عيد كه ميشه يه حس خوب دارم. يه جورايي خوشحالم. علت خاصي هم نداره ها.. تازه.. بايد بد جوري هم ناراحت باشم..

چون خبراي بد زياد شنيدم. مثلا خبر مرگ يه وبلاگر كوچولو كه يه سال از خودم بزرگتر بود... خبر اينكه بعضيا

داشتن سرمو گول ميماليدم , اگه با مامانم مشورت نكرده بودم

بدجوري پشيمون ميشدم... بعد اينكه يكي هم از پشت نت سر كار گذاشتم بدجوري.. ولي ايندفه اصلا پشيمون نيستم.چه جوري اون موقع كه اون منو كلي سر كار گذاشت به ريش من

از اونور نت ميخنديد؟ حالا من اينجوري شدم. حالشو بايد حسابيي بگيرم...... ولي با اين احوال باز كلي خوشحالم....

******
فردا هم روزه پدره.. هم سالگرد ازدواج مامان باباي من...من و داداشم تصميم گرفتييم كادو بارونشون بكنيم......

***************
روز پدر مبااارك................




Thursday, September 19, 2002

100000000 بار به دادشم گفتم موقعي كه من خونم از اين ادكلونه نزنه.... اه ه ه ه ه ه ه ..........

پيففف........ بوي تن ماهي و اين ادكلونه قاطي شده... حالم داره خيلي بد ميشه...... اه بيچاره دوس دختراي داداشم چي ميكشن ازش.. آخه اينم شد ادكلن؟ بوش خيلي تنده........اه اه

اه... بي سليقه...

***********
يه كلاس هك پيدا كردم ارزووووووون.................11 تومن...

من و روشنك از اول تابستون دنبال كلاس هك بويم پيدا نميكرديم... 2 3 تا هم پيدا كرديم قيمت از 80 پايين تر نبود... اينو كه پيدا كردم داره دود از كلم بلند ميشه..... چه آدماي منصفي
........

********
جواب اكثر ايميلا رو دادم. شرمنده دير شده بود....

*********

آهنك اينجا هم شد : roses are red.... ماله AQUA , مرسي آناهيتا جونم كه عوضش كردي.......

**************
هك فقط 11 تومن... شمارشو ميخواين بدم شما هم تو 4 جلسه هكر شيد....

**************

هك............................................
Wednesday, September 18, 2002

من يه چند وقت پيشا نوشته بودم كه شايد ( توجه بشه به اين كلمه ) كه يه عكس از خودم تو وبلاگم بذارم. نميدونم واقعا اون روزي كه اين حرفو زدم تو چه عالمي سير ميكردم؟ چون

من خودم مخالفه اينم كه عكسه آدم ( مخصوصا دختر ) تو نت پخش بشه و دست همه بيفته. مخصوصا اينكه آدم طرفشو نشناسه. مثلا من كه نميدونم روزاه كيا ميان به اينجا سر

ميزنن؟ مثلا هم هميشه به اون كسايي كه از طريق چت عكسشونو به داداشم ميدن ( اون دختراش ) تو دلم ميگم كه واي چقدر بي پروان. نميترسن بعدا 1000 تا استفاده سوء از

عكسشون بشه؟ منكر اين هم نيستم كه نسل نسل ارتباطات و ايناست. ولي خب عقايد من اينجوريه. ( الان حتما همه ميگين چه املم ) ولي خب من نميدونم واقعا اون روزي چه جوري

اينو گفتم كه يه عكس ميذارم از خودم. حالا نظرم 100% برگشته. ديگه منتظر عكس نباشين !!!!!!!

*****

آقا محسن هم اومده لوگوي منو تو وبلاگش گذاشته. دستت درد نكنه آقا محسن. ايشالله يه روزي جبران كنم !!!

****

يكشنبه مدارس باز ميشه. تا ديروز پريروز ناراحت بودم. ولي راستش از بس همينجوري الكي پاي نت نشستمو چت كردمو اينا خسته شدم. خدا كنه باز بشه يه كم از اين خماري بيايم بيرووووون........!!!
Tuesday, September 17, 2002

رفته بودم مرخصي وبلاگي.... خسته شده بودم از بس هر روز اومده بودم كلي چيز نوشته بودم....

خريد اول مهر هم داشتيم ديگه نور علا نور شده بود.. سرم حسابي شلوغ بود... وقت اونجوري نداشتم كه بيام وبلاگ بنويسم... . اكانت ماهانم هم تموم شده بود.. خلاصه اينكه همه

چي دست به دست هم داده بود كه ننويسم.. ولي خبيه استراحت حسابي كردم تو اين 4 روز كه بيام ديگه خووووووب بنويسم...

يكشنبه هم كه مدارس باز ميشه من فمر نكنم بتونم بيام مثل تلبستون هر روز بنويسم. ولي خب سعيمو ميكنم كه قبل از خواب هميشه يه يه ربعي هم بيام وبلاگ بنويسم. اينجوري خوبه

مگه نه؟ چون دلم نميخواد روزي 200 و خورده ايي خواننده رو همينجوري الكي از دست بدم. مثلا تو ايت 4 روز كه ننوشتم از 230 تا بازديد كننده هام اومدن 160 تا. كلي كم شدن....

واي ديروز رفته بوديم شهروند واسه لوازمالتحرير و مانتو مدرسه و از اين جور خرت و پرتا.. چقدر شولوغ بود....چند بار مامانمو گم كردم. دفعهي آخر كه گم شدم نتونستم مامانمو

پيدا كنم مجبور شدم برم بگم كه مامانمو پيج كنن بيد همديگرو پيدا كنيم... رفته بودم بگم مامانمو پيج كنن كلي بچه كچولو نشسته بود همشون گم شده بودن. يه جوري داشتن گريه ميكردن

دله آدم كباب ميشد. خودشونو يكيش داشت ميكوبيد به در و ديوار كه وايي .. من ديگه پيدا نميشم. من ماماانم و ميخوام. من كه كلي پيش اونا گنده بودم يه كم هول كردم. بيچاره اون

كوچولواش چي ميكشيدن. ولي من محيط شهروندو ( مخصوصا اونورشو كه لباس و از اينجور چيزا داره ) رو خيلي دوس دارم. محيطش يه جوريه آدم وسوسه ميشه هي خريد كنه..

خلاصه اينجورياس ديگه. سر دختر 15 ساله حسابي شولوغه.........................

دختر 15 ساله


دوستان

سردبير خوردم 

فشار

خورشيد خانوم

زهرا

ساره خانوم

شادي خانوم

عمو حميد

آدمه نصفو نيمه

بوي بارون

اشکان ايزو 9002

سعيد ايزو 9002

فرهاد افتخاري 

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?