دختر 15+1 ساله

 
zirshalvari
Saturday, September 07, 2002

>لل. 2 3 روز پيش كه رفته بودم تو سايته پارسيك, ديدم نوشته كه آره ما ميخوايم وبلاگاي غير فعال رو حذف كنيم. حالا هر كي ميذونه بهمون كمك كنه و ليست وبلاگاي غير فعال رو
بهمون بده. منم اون بلاگايي رو كه ميدونستم فعال نيست يا 3 ماهه كه آپديت نشده رو ليست كردم واسشون فرستادم. حالا امروز كه دوباره رفتم تو سايت : ديدم نوشته: باتشكر فراوان
از دختر 15 ساله !!!! لل. خدا دارم كلي ذوق ميكنم . منم دارم بچه معروفي ميشما؟!!!!

ولي اين پارسيك خيلي سايت باحاليه. تمام با فارسي, اونم توووووووووووووووووپ.... اسمم ( همون دختر 15 ساله ) رو به مامانم نشون دادم. گفتم ببين بچت چه معروف

شده !!!!! مامانم زياد ذوق نكرد. آخه مامان من از كامپيوتر و اينا سر در نمياره هيچييييي. يعني اگه يه كامپيوتر خاموشو بهش بدن فكر نكنم بتونه روشن كنه. دادشمم كه هيچيييييييي.اونم

بيغ بيغ از كامپيوتر. فقط هر موقع ميخواد بره تو چت رومي جايي, منو صدا ميزنه كه بيا منو ببير تو فلان چت با فلان اسم. حالا اينجا تو خونه ما, من 15 ساله شدم مهندس كامپيوتر,

تا يه چيزي ميشه : دختر 15 ساله كجايي كامپيوتر اينطوري شده...... منم كلي كيف ميكنم, استاد بازي در ميارم نگووووو!!!!! تازه گاهي موقع ها منت هم ميذارم!!! آخه داداشم خيلي

چتيه چند بار اومده منو از خواب بيدار كرده كه بيا منو ببر چت!!! اينجاهاست كه آدم بايد يه كم منت بذاره تا قدرشو بدونن..

ولي خب من راضيم كه تو خونه غير من كامپيوتر بلد نيست. چون اگه بلد بود شايد مثل مامان مايده مامانم وبلاگمو پيدا ميكرد و ميخوند و خلاصه يه چند روزي از كامپيوتر و اينا محروم

ميشدي... خلاصه اينكه كلي خوبه ديگه, تكروي ميكنيم..........


امروز داداشم رفت شهرستان كه ثبت نام كنه تو دانشكده شون واسه ترم جديد. فكر نميكنم ديگه برگرده. ولي من ايندفعه گريه نكردم. كفتم بهش كه بابا 2 3 روز دبگه مياي , اينكه غصه

نداره.... ولي مثل اينكه يه 3 4 ماهي ديگه داداشمو نيميبينيم.....

نميدونم چرا اينقدر گريه كردن براي من جلو خونوادم سخته؟ البته جلو غريبه ها هم سخته ها, والا نميدونم كدومش سخت تره.. اصلا كلا گريه واسه من خيلي سخته.. خيليييييييييييييي...

من خيلي كم گريه ميكنم جلو كسي. ولي خيلي هم زود گريم ميگيره. كلي خودم از اين صفتم متنفرم. مثلا چنند وقت پيشا با داداشم دعوام شد. كلي فحش بارم كرد ..ديدم الانه كه اگه

دهنمو باز كنم اشكام جاري ميشه. پس فقط شروع كردم به چنگ كشيده بهش!! عينه يه بچه گربه وحشي شده بودم. تماما بغضمو تو دستام خالي كرده بودم دستام داشت پنجول ميكشيد.

طفلك داداشم تيكه پاره شد. بعدا خودم خيلي دلم واسش سوخت. گريم گرفت يه جورايي واسش. ولي بعدا قضيه رو يه جوري با كادو اينا ماستمالي كزدم. چون خيلي پشيمون شده بودم..

هنوزم جاي چنگاي من بعده 15 20 روز رو تنشه. ميترسم نكنه اينا جاش واسه هميشه رو تن داداشم بمونه؟؟؟؟؟؟؟

واي اين مديريت سايت پارسيك چقدر خوبه....... منو هم قرمز كرده........... كه مشخص بشم....ايول الله...........
Friday, September 06, 2002

با نوشتن چيزاي قبلي, خيليا بهم توپيدن, خيليا تاييدم كردن, خيليا لقب سنگ دل به من دادن و خيليا....

ولي مگه بد كاري كردم كه اومدم هر چيو كه تو دلم ميگذشت با شما در ميون گذاشتم؟ مگه بد كردم كه اومدم نظراتمو صادقونه باهاتون در ميون گذاشتم؟ هان؟ اگه جواب صداقت همينه

كه...آره , اينجوري نبايد بگيم چرا اينقدر دروغ و كلك تو ايران داد ميزنه. نباد گله كنيم كه جرا همه دروغگو شدن...

ولي خب اونايي كه بهم توپيدن, مخصوصا اون پسراش كه خيلي احساسي بازي در آوردن, مخصوصا اونا كه گفتن فقط من به درد لاي جرز ميخورم, جون خودشون راستشو بگن,

اونا واسشون قيافه هيچ رلي بازي نميكنه؟ همون اونا دنبال يه دختر خوشگل واسه دوستي نميگردن؟اونا, همونايي نيستن كه به دخترايي كه يه نقص كوچيك تو قيافشون داشته باشن

1000 تا متلك ميپرونن؟ آره؟ اينجورياست ديگه. حالا تا يه دختر كم سنو سال بياد نظرشو مثل من راحت اعلام كنه همين ميشه. همين ميشه كه همه بهش ميپرن. ميگن كه دوست

داشتن به ينا نيست. تا 2 3 روز پيش منم همينا رو واسه خودم ميگفتم. ميگفتم دوس داشتن 100% به اخلاقه . ولي حالا...

آره. ميگگم كه 50% دوس داشتن هم به قيافست.. اينو به جرات ميگم. بدون هيچ هراسي از حرفاي شماااااا.....

اينجا جايي واسه حرفاي منه, جايي وايه درددلام و يه جاي امن واسه ابراز عقايدم..... حالا شما هم هر چي نظرتون باشه , گوش ميكنم بهش احترام هم ميذارم . ولي هويت اين وبلاگمو هيچ تغييري توش نميدم.
من خودمم:
يه دختر 15 ساله !
Wednesday, September 04, 2002

ساعت 12 نيمه شب بود.

صداي زنگ تلفن سكوت اتاق امير رو شكست .

- الو

-....

- الو , بفرماييد؟

- ....

- نمي خواي صحبت كني؟

- ...

- ببين , الان ساعت 12 شبه , اين كارتو اصلا درست نيست , اميدوارم حرفمو بفهمي؟

- ...

- من قطع مي كنم ولي دوباره تماس نگير .

امير خواست گوشي تلفن رو بذاره كه صدايي از اونور خط گفت :

- الو...

صدا , صداي يك دختر بود .

- بلاخره تصميم گرفتي صحبت كني؟

- راستش مي خواستم عذر خواهي كنم .حرفاي شما منو شرمنده كرد .

- براي چي با اينجا تماس گرفتي؟

- خيلي احساس تنهايي مي كردم , دلم مي خواست با يكي درددل كنم .

- اين موقع شب ؟

- دست خودم نبود .

- برات فرقي نمي كرد با كي درددل كني ؟

- راستش چرا , اگه شما هم مثل بقيه فحشم مي داديد باهتون صحبت نمي كردم .

صداي زيباي دختر گوش امير رو نوازش ميداد .

- شما صداي قشنگي داريد .

- ممنون , شما هم همينطور , صحبت كه مي كرديد احساس آرامش كردم .

- خواهش مي كنم , راستي در چه مورد مي خواستي درد دل كني ؟

- فقط مي خواستم با يه نفر صحبت كنم . يه كسي كه حرفا مو گوش بده و بفهمه .

- خب من گوش مي دم .

- مزاحمتون نيستم ؟

- نه , اصلا .

- چقدر خوبه آدم دوستايي مثل شما داشته باشه .

- خب مي تونيم با هم دوست باشيم .

- جدي مي گين , مي تونيم ؟

- بله , چه اشكالي داره ؟ چند سالته ؟

- 19 سال. شما چي ؟

- من 23 .

- دانشجو هستيد؟

- بله , دانشجوي ادبيات . شما چي ؟

- من دارم براي كنكور مي خونم .

- اميدوارم موفق بشي .

- خيلي ممنون.

- خب از خودت بيشتر برام بگو ....

- از چي بگم ؟ من دوست دارم شما بيشتر صحبت كنين و من از صداتون لذت ببرم .

- اگه قرار باشه به قشنگي صدا مون باشه كه صداي تو خيلي بيشتر منو تحت تاثير قرار داده.

-مي شه ازين به بعد هم با شما تماس بگيرم ؟

- البته چه اشكالي داره ؟

- خيلي ممنون , شما خيلي خوب هستين.

- لطف داري , راستي اسمتو نگفتي ؟

- شيرين.

- چه اسم قشنگي ,اسم واقعيت همينه ؟

- آره به خدا , چرا بايد دروغ بگم ؟

- خواستم مطمئن بشم , اسم منم اميره .

- اسم شما هم اسم قشنگيه , از آشناييتون خيلي خوشحالم .

- منم همينطور .

- امشب ديگه مزاحمتون نمي شم , فردا هستين؟

- آره , فردا خونه ام , منتظرتم .

- حتما تماس مي گيرم . فعلا خداحافظ .

- خدانگهدار.

**********************************

آشنايي امير و شيرين اينطوري شروع شد و همينطوري ادامه پيدا كرد .

اصرار امير براي ديدن شيرين بي فايده بود .

شيرين به همين مكالمات تلفني راضي تر بود .

- ببين شيرين , الان ما يكماه شده با هم ارتباط تلفني داريم , فكر مي كني براي شناخت هم كافي نبوده ؟

- چرا امير , تو بهترين پسري هستي كه من تا حالا شناختم . ولي من اصلا تا به حال توي كوچه و خيابون با كسي قرا نذاشتم , يه خورده مي ترسم .

- ترس, ما كه نمي خوايم كار خلا في بكنيم ؟

- امير من دو تا برادر بزرگتر دارم . اگه اونا منو با تو ببينن كارم تمومه .

- خيلي خب , هرطور تو بخواي .

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

معاشقه تلفني امير و شيرين هيچوقت براشون تكراري نمي شد .

امير با صحبت هاي عاشقانه و پر سوز و گدازش شيرين رو بد جوري مجذوب خودش كرده بود .

هر كدوم از اونا توي تصوراتش طرف مقابل رو مجسم مي كرد .

به بهترين شكلي كه مي شد .

نديده عاشق هم شده بودند .

- امير دوستت دارم .

- شيرين من ديوونه تم .

زندگي هر دوشون تحت تاثير اين آشنايي قرار گرفته بود .

اگه يه روز شيرين تماس نمي گرفت , امير ديوونه ميشد .

و همين حالت براي شيرين هم بود .

- شيرين , حس مي كنم لباتو گذاشتي رو گوشم .

- منم همين احساسو دارم .

- تا كي اين وضع ادامه داره , تا كي بايد از هم دور باشيم ؟

- يه كم ديگه صبر كن . به خاطر من .

- من فقط به خاطر تو دارم زندگي مي كنم , مي فهمي ؟

- امير , دوستت دارم .

**********************************************

صداي زنگ تلفن براي هر كدومشون لذت بخش بود .

هر دو هميشه منتظر بودند .

يه عشق عجيب .

6 ماه از اولين تماس شيرين مي گذشت .

ولي انگار حرفاي اونا با هم تمومي نداشت .

شبها تا صبح عشق رو در گوش هم زمزمه مي كردن .

لب هاي همو بارها و بارها در خيالشون مي بوسيدند .

و ديگه عادت كرده بودند.

تا اينكه اونروز رسيد .

- امير , يه خبر سوپريز برات دارم .

- چه خبري؟

- فردا مي تونيم همديگه رو ببينيم .

- تو رو خدا راست مي گي شيرين ؟ من اصلا باورم نمي شه .

- من خودم هم همينطور .

- حالا چي شده كه اين معجزه داره اتفاق مي افته .

- راستش برادرام رفتن مسافرت , اونم با بابام .الان من و مامان تنهاييم .

- من هنوز نمي تونم باور كنم .

- خود منم باورم نمي شه , امير خيلي عاليه نه .

امير به همين رابطه تلفني عادت كرده بود .

به همون تصورات خيالي خودش .

به اون شيريني كه توي ذهنش ساخته بود خو گرفته بود .

ولي حالا بايد با واقعيت ها رو برو مي شد .

- آره عاليه واي .........

- ولي چي ؟

- هيچي .... راستي قرارمون كي ؟ و كجا ؟

- ساعت 5 بعد از ظهر امروز , پارك لاله, جلوي كتابخونه.

- ......... باشه . ولي من هنوز گيجم.

- مي فهمم چون منم همين احساسو دارم .

- شيرين مطمئني كه مي خواي همو ببينيم؟

- اين چه حرفيه امير ؟ نكنه تو نمي خواي منو ببيني ؟

- نه .. نه ... اصلا موضوع اين نيست . آخه هنوز باورم نمي شه .

- نه ديگه بايد باورت بشه , راستي براي اين كه منو بشناسي , من يك كتاب با جلد سبز دستم مي گيرم .

- باشه , يادم مي مونه .

- خب من چطور تو رو بشناسم .؟

- منم يه كيف دستمه و عينك آفتابي مي زنم .

- مثل توي فيلماي پليسي ؟

- اره تو همون مايه ها....

- خب , منتظرتم .

- حتما , فعلا باي .

- باي.

******************************************************

امير گيج و منگ شده بود .

بعد از شش ماه آشنايي تلفني با يه دختر كه بد جوري هم دلشو برده بود , حالا قرار بود اونو ببينه .

اون فقط با صداي شيرين خو گرفته بود .

ولي حالا جريان خيلي فرق مي كرد .

بهترين لباسشو پوشيد .

مو هاي بلندشو مرتب كرد .

كلي ادكلن به خودش زد .

عينكشو برداشت .

توي راه يه شاخه گل سرخ خريد .

دلش بدجوري تاپ تاپ مي زد .

يعني اون چه شكليه؟

جلوي در پارك پياده شد .

بهتر ديد كه از مسير خلاف حركت كنه تا اول خودش شيرينو ببينه .

هر چه نزديكتر ميشد تصويري كه خودش از شيرين توي ذهنش ساخته بود محو تر مي شد .

دنياي واقعي خيالي با دنياي خيالي امير تفاوت داشت .

خودش بود .

شيرين پشت به امير ايستاده بود .

امير خشكش زد .

رفت پشت يه درخت .

منتظر بو د شيرين برگرده تا صورت اونو هم ببينه .

شيرين براي يه لحظه برگشت .

نگاه امير رو ي صورت شيرين چسبيد .

امير برگشت و پشتشو به درخت تكيد داد .

شيرين همين بود ؟

يه دختر كاملا معمولي با قيافه اي معمولي تر و نه چندان جذاب .

كاخ روياهاي امير روي سرش فرو ريخت .

شش ماه از وقتشو رو با همچين كسي گذرونده بود .

كسي كه اگه توي خيابون اونو مي ديد اصلا بهش نگاه هم نمي كرد .

حالش بد شد .

تصوير عروسكي كه توي ذهنش از شيرين ساخته بود , دود شد .

آروم راهشو عوض كرد و برگشت .

ديگه به پشت سرش هم نگاه نكرد .

توي راه رسيدن به خونه گيج و مبهوت و سر خورده بود .

اينكه الان شيرين منتظرشه و اينكه چه احساسي داره اصلا براش مهم نبود .

اينكه خودشو اينطور سرخورده مي ديد خيلي براش سنگين بود .

به خونه كه رسيد تلفن اتاقشو از پريز كشيد .

سيمشو دورش پيچوند و گذاشت توي كمد .

در كيفشو كه باز كرد چشمش افتاد به گل سرخ .

چند لحظه نگاهش كرد .

بعد گل رو پرتاب كرد توي سطل زبا له .

روي تخت دراز كشيد .

صداي شيرين توي گوشش مي پيچيد :

- امير , دوستت دارم .


**********


***********************
با تشكر از حميد كه اين داستان رو واسم فرستاد.















Tuesday, September 03, 2002

چشماش مشكي بود, موهاشم مشكي بود, سنگين رنگين هم بود. پوستش هم نسبتا سفيد بوذ, ولي.....

آره, ولي خوشگل نبود. با اون مشخصاتي كه به من داده بود زمين تا آسمون فرق داشت. اونقدر فرق داشت كه من, مني كه ميگفتم واسم قيافه مهم نيست حالا با ديدنش زدم زير تمام
ابراز علاقه هام...

يعني من اينقدر خل شدم كه با ديدنش, عشقمون, عشقي كه از پشت چت , با اون حرفاي شيرينش ايجاد شده بود رو از ياد ببرم؟ها؟ من اينقدر قيافه پرست بودم

خودم نميدونستم؟ من از پسراي زشت بدم مياد؟ آره؟

آررررررره. بدم مياد. اينو امروز فهميدم. اينو امروز فهميدم كه اگه طرفم خوشگل نباشه , منم دوسش ندارم. يعني جدي اينقدر خودخواه شدم؟ اينقدر خودخواه شدم كه ديگه به ابراز

علاقه هاش جواب ندم چون زشته؟ آره؟ من كه اينجوري نبودم, بودم؟ فكر ميكردم كه خيلي دختر خوبيم. اونقدر خوب كه به جز اخلاق ديگه هيچي واسم مهم نباشه. حتي قيافه.....

آره؟

يعني چون زشت بود موقعي كه ميخواست دست بده دستمو كشدم عقب؟ آره؟ فقط به خاطر زشتيش؟ فقط به خاطر اينكه قيافش با اوني كه من تصور كرده بودم فرق داشت؟ .....

نه. فقط به خاطر زشتيش دستمو پس نكشيدم. ميخواستم بگم دختر نجيبيم. آرههه. واسه اين بهش دست ندادم........

ولي.........

من دوسش داشتم. آره. تا همين 2 ساعت پيش واسش جون ميدادم. عاشقش بودم؟ نه. عشق كه با قيافه از بين نميره. ميره؟ آدم اگه عاشق طرفش باشه كه موقع دست دادن دستشو پس

نميكشه, ميكشه؟ اگه اين حسي كه من به اون داشتم , اسمش عشق بود موقعي كه داشتيم كافه گلاسه ميخورديم, اون موقع كه يواشكي بهم گفت دوست دارم , حتما با اين حرفش خيلي

خوشحال ميشدم. نه اينكه حس انزجار دست بده بهم. بهم گفت دوست دارم. چي بايد ميگفتم بهش؟ ميگفتم تا 2 ساعت پيش دوست داشتم ولي الان همش يادم رفت؟ آره؟ اينو بايد بهش ميگفتم؟

چي بايد ميگفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من بدم مياد ازش. ديگه دوسش ندارم... .......................................

***********************

Monday, September 02, 2002

نميدونم چرا اينقد آهنگاي مدرن تاكينگ رو من تاثير داره؟ يه آهنگش منو ميتونه اونقدر شاد كنه كه اصلا بيخياله همه چي بشم.... يه آهنگشم مثل ايني كه دارم الن گوش ميدم ميتونه

اينقدر منو ببره تو فكر كه نفهمم مامانم داره 10 دقست منو صدا ميكنه. خودمم نميدونم تو فكر چي بودم؟ دختر 15 ساله ماليخوليايي ميشود..

نميدونم چرا ان آهنگه به من يه جورايي حس دلتنگي ميده. ولي نميدونم با شنيدن اين آهنگ نا خودآگاه دلم واسه كي ميتپه؟يه آدم ناشناسس....... خيلي ناشناس... يه جورايي خيلي

......دور.. خيلييييي

نميدونم چرا من هر موقع درس ميخونم خل ميشم؟ مثل حالا كه از صبح زبان خوندم. تو سال تحصيلي هم چون هميشه دارم درس ميخونم حالم دسته كمي از اين نداره. واسه همينه كه

ميگم دوس ندارم مدرسه ها باز بشه.. اگه بشه, دختر 15 ساله خل ميشه, ....

وايي اين آهنگه چقدر قشنگه.........

she is in heaven ..... had to go.......

you can not see her...she is in paradise..

wish she could be there...

you are not reason.....................
Sunday, September 01, 2002

مثل اينكه هنوز كه هنوزه نفهميدن, ولي كاغذ كادو واسه چي پاره شده؟ نكنه موش خوردتش؟

امروز رفتيم كليسا. بازم مثل دفعه هاي پيش اونجوري كه دلمو صابون زده بودم خوش نگذشت. ولي اي...... بدم نبود. راستش محيط كليسا يه جورايي ترسناكه. مخصوصا با اون

آهنگا و شكل سفيد كليسا. من كه يه جورايي ترسيدم........ رفتيم اون كليسا گندهه كه تو كريمخانه. بابا چقدز شولوغ بودا؟ همش دختراي همسن من و پسراي يه كم بزرگتر, مثلا 17

18. اكثرا هم تيريپ جوون بودن. من فكر كنم دختر پسرافقط واسه دعا و اينا نميان كليسا. يه امر خير !!! ديگه اي هم كنارشه! اگه گفتين چيه؟

راستي ميخوام يه عكس از خوذم بذارم تو وبلاگم. البته يه عكسه نه چندان واضح!!!!

منتظر باشين !!!!

دختر 15 ساله


دوستان

سردبير خوردم 

فشار

خورشيد خانوم

زهرا

ساره خانوم

شادي خانوم

عمو حميد

آدمه نصفو نيمه

بوي بارون

اشکان ايزو 9002

سعيد ايزو 9002

فرهاد افتخاري 

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?