دختر 15+1 ساله

 
zirshalvari
Friday, June 21, 2002

سلام به همه.
به نظرم امروز خيلي روز کسل کننده اي اومد,البته فقط جز يه ساعتش که داشتم با تلفن با يکي از دوستاي خوبم حرف ميزدم.
امروز يه نفرم تو مسنجرم آن نشد. دوست پسرم هم که غيبش زده....
تو چت ايران کليک هم که دريغ از يه آدم باحال...
قبلا تو ايران کليک پر آدم با حال بود , حالا يکيشونم نيستن ,پس کوشن اونا؟ نکنه خودم از باحالي افتادم همه تو نظرم از باحالي افتادن ها؟
ولي خب خودم يه کم فهميدم که نسبت به 2 3 روز قبل کسل تر شدم. شايد واسه اينه که جو خونه پره دعوا شده , شايد واسه اينه که صبح تا شب تا حالا نشستم تو خونه و غير از وب لاگ خونيو وب لاگ نويسيو چت کاره ديگه اي نکردم. ولي خب الان خوشحالم که از فردا کلاسام شروع ميشه.
ميخواين بدونين که چه کلاسايي ميرم ؟:
شنا تفريحي, ايروبيک واسه خوشتيپ تر شدن بيشتر ...:P, زبان , کلاس رانندگي.
البته اين آخريو هنوز اسم ننوشتم ولي قراره برم اسم بنويسم !
راستي چرا کسي چرا بهم ميل نميزنه , نکنه وب لاگم هيچ خواننده اي نداره؟ دارم دلسرد ميشم.:(
شما که نميخواين 15 ساله دلسرد بشه,ميخواين ؟خب پس منظرم.
باي باي فعلا...
Thursday, June 20, 2002

سلام.
امروز حرف زيادي واسه گفتن ندارم,فقط دلم بد جوري تنگ شده واسه برادرم. ميخوام امروز از اون بگم , شايد که با گفتنش يه کم دلم سبک شه.
نميدونم ناگهاني چي شد که دلم واسش تپيد,شايد چون الان درست 4 ماهه که نديدمش,4 ماهه که ازش دورم..........
وقتي شنيدم که برادرم رشته شيمي فيروز آباد ,از توابع شيراز قبول شده,عينه پتک اين خبر کوبيده شد تو کلم.خلاصه روزه اوول مهر,روزه باز شدن مدارس,من که تازه از مدرسه اومده بودم بايد با داداشم خداحافظي مي کردم,آخه داشت مي رفت ديگه,داشت مي رفت که اونم يه برهه ي جديدي از زندگيش رو شروع کنه.
روزه اوول مهر اوولين روزي بود که با تمام وجود گريه کردم ولي بدون اينکه کسي ببينه,اون موقع اينقدر جو خونه خراب بود که اگه منم مي اومدم جلو اونا گريه مي کردم که ديگه هيچي....
ولي يادمه که بالشم هميشه از شدت اشک خيس بود و يادمه که هيچوقت تا مدت يه ماه نفهميدم کي خوابم مي بره.
با رفتن برادرم , من خيلي تنها شدم,ديگه کسي نبود که باهاش بريم دختر سوار کنيمو حال بيايم,ديگه کسي نبود که برم باهاش با آهنگه بلند و سرعت زياد بيرون بگردم. تو خونه فقط خودم شده بودمو خودم.
حسابي گوشه گير شده بودم ,تا 2 3 ماه اصلا از اون دختر شاد و سر حال خبري نبود.
از شدت تنهايي فقط تو خونه به درسم چسبيده بودم,واسه همين 3 ما اوول همه نمره هام کامل بود,مي ترسيدم که اگه منم درس نخونم مسل داداشم يه جاي دور افتاده قبول شم و از خونوادم دور بشم.
واسه همين به خودم قول دادم که نفر اوول کنکور 84 من باشم.
هنوزم سر قولم هستما؟!!!
هميشه اون اوولاي رفتن برادرم يادم هس که مامانم ميشست زار زار گريه ميکرد و بلند بلند ميناليد که:
چقدر گفتم درستو بخون تا يه جايي همبن نزديکيا قبول بشي,واسه همين گفتم ديگه,لياقتت همين بودو .........
حالا که حدودا داره يه سال از رفتن داداشم ميگذره, فکر ميکنم ما هرروز داريم از هم دورتر ميشيم , من و داداشم که مترصد يه فرصت کوچولو بوديم تا با هم حرف بزنيمو تو سر و کله هم بزنيم حالا پاي تلفن تمامش به سکوت ميگذره و اگه حرفيم زده بشه همون حرفاي کليشه اي و خنده هاي اجباري.....
من که اونو هنوزم مسله قبل اندازه جونم دوس دارم , ولي تو دوس داشتن اون شک دارم,شماها چي ميگين؟ ها؟

Wednesday, June 19, 2002

دوباره سلام.
نميدونم جرا هيشکي تو مسنجرم آن نميشه ,حوصلم يه جورايي بد جوري سر رفته
ميخوام يه ماجرا واستون تعريف کنم,البته مال چند روزه پيشه,ولي خب بد نيس که اينجا بگم :
از اتاقم که اومدم بيرون مامانمو ديدم که داره تندو تند با تلفن حرف ميزنه , تا منم ديد يه کم يه جورايي هل کردو گفت : خب ديگه چيکارا ميکني؟ از فلاني چه خبر؟
منم که فضوليم ردخور نداره رفتم از يه جاي ديگه گوشيو برداشتم,فهميدم که داره با داداشم که دانشجو توابع شيرازه صحبت ميکنه, داداشم داشت از مامانم ميپرسيد مامان بهترين قرص ضد حاملگي کدومه ! ...:p
کللي خندم گرفت اينو شنيدم ,تازه يه کمم حسوديم شد!همه بله فقط ما نخير !!!
فکراي ناجور نکنينا! شوخي کردم ,ولي يه کمشم جدي بود !! من دختره نجيبيم ,باور کنين!
ولي خب يه کمم خدا نا مردي کرده در حق دخترا,يه کاري کرده که اگه يه کاري کنه همه ميفهمن,چرا ماله پسرارو اينجوري نکرده؟ دارم عصباني ميشما !!
يادمه ساله پيش واسه يکي از فاميلامون در به در دنباله دختر بوديم ,ولي هر جا ميرفتيم زن از آب در مي اومد به جاي دختر!
منم هي از اونا دفاع ميکردم ,در واقع داشتم سنگه خودمو به سينه ميزدم ,مي گفتم که خب نجابت به اينا نيس که و اله و بله....
راستي از موقعي که وب لاگ باز کردم ,يعني واسم باز کردن,چت از سرم افتاده,همش يا دارم وب لاگ ميخونم يا دارم وبلاگ مينويسم,يه جورايي وبلاگ نويسي هم اعتياد آوره,نه؟

سلام سلام .......
ايشاللا که همه خوبه خوب باشبن.
امروز اومدم که يه کم واستون حرف بزنم ,خودمم نميدونم از چي,ولي دلم ميخواد حرف بزنم,صحبت کنم از همه چي,چيزايي که هيچ کس شايد درکش نکرده باشه و حتي تصورشم واسش مشکل باشه...
راستي آهنگ پرواز گروه آريان رو شنيدين؟خيلي دوسش دارم ,چون يه جايي که دارن ميخونن صداشون شبيه دوست پسرم ميشه !!
راستي شما تا حالا فکر کردين که اگه 50 ساله ديگه زنده باشبن چه وضيعتي دارين؟
من که فکر ميکنم يه کم مي ترسم ,اون
موقع شده 65 سالم ديگه همه چي ازم گذشته,ديگه اون موقع نميتوم
وب لاگ بنويسم يا نميتونم چت کنم,شايد ديگه اون موقع نتونم کسيو اون جوري که الان دوست پسرمو دوست دارم دوست داشته باشم,هان ؟ شماها
چي ميگين؟
اون موقع بايد نوه هامو دوس داشته باشم,يه خانومه پير که سر و گوشش مسل من نميجنبه که,ميجنبه؟
بازم ميام ,فعلا ....
Tuesday, June 18, 2002

سلامي دوباره به همه
راستش از بس اوولاي وب لاگم سلاماي تکراري کردم يه جورايي خسته شدم,دلم ميخواد يه جوري سلام کنم که هيچکي جز من نکرده باشه,شما ميتونين کمکم کنين؟ اگه آره بهم ميل بزنين,اگه سلام تازه و جالبي بود ديگه اونجورسلام ميکنم !.
خب قرار بود که امروز از خواستگاري واستون بگم :
از اوول روز شروع ميکنم که بهم چي گذشت:
خب من ساعت 4 بعد از ظهر از لالا !!! بيدار شدم (مسخره نکنينا ,آخه شبش کللي دير خوابيده بودم
بعدش طبق معمول اومدم يه کم چتيدم با يکي از دوستاي عزيزم که خيلي دوسش دارم. ساعت 6 که شد کم کم آماده شدم يه کمم آرايش کردم اينقده خوشگل شدم که نگو...:P
بعدم آقا دوماد و مامانش اومدن دنبالم که بدو بريم خواستگاري!
رفتيم خلاصه اونجا ,اينقده قدممون خوب بود که همون لحظه اوول برق رفت ....;d از خوش قدمي زيادمون بود ديگه!
خلاصه اونجوريم که دلمو صابون زده بودم خوب نبود,ولي هي... بدم نبود! نبايد نا شکري کرد ديگه !!!
ولي عروس خانوم توسط آقا دوماد پسند شد!
آخ جون,پس يه عروسي افتادبم !!:P
راستي آقا مجيد عزيز که برام ميل زده بودي و از وب لاگم تعريف کرده بودي,ممنونم ازت !
دلگرم شدم حداقل که يکي وب لاگمو مبخونه !
lifeonlylove.blogspot.comآدرس وب لاگه آقا مجيد هس
هر کي ميل بزنه راجع به وب لاگم نظر بده واسه تشويق اسم وب لاگشو همراه با يه تشکر جانانه ميبرم !
چي از اين بهتر که دختر 15 ساله از آدم تعريف کنه ؟ ....P
راستي يه گله کوچولو از آقاي درخشان داشتم,گلم اينه که چرا اسم وب لاگه منو نميبرن تو فهرست؟ :(
!راستي يه مژده بدمو برم
دستم تو تايپه فارسي خيلي روون شده,حالا چشم نزنين ! :D
باي باي !
گريه نکين ! زوده زود ميام !

سلام.
همه خوبين نه؟
الحمدلله .
هي دوس دارم بيام واستون پيغام بذارم ,الان هم دارم از خواب ميميرم ولي اومدم....
اگه گفتين ساعت چنده؟ 2:12 نصفه شب !!! :D
فردا قراره به عنوان همراهان آقا دوماد بريم خواستگاري. حالا اومدم فردا واستون تعريف ميکنم که چي شد. الانم کللي شوقو ذوق دارم !
خدا کنه از ذوق حالا خوابم ببره..........
راستي امروز که رفتيم بيرون ,چون تو امريکا و اروپا روز پدر بود , واسه بابام از ميدون ولي عصر کادو گرفتم, يه ست ملافه تک نفره.
راستي شما امروز تو ميدون ولي عصر يه دختر خوشگل نديدين؟ :P
مامانمم کادو گرفت, هنوزم تو کارش موندم که واسه چي اون ديگه کادو گرفت, !!!
خب حالا ادامشو فردا مينويسم ,.
چقده سخته تايپه فارسيييي................................
فعلا خدافض.....
Monday, June 17, 2002

سلامي دوباره به همه.
خب الان ديگه تصميم راسخ گرفم که بيام خودمو بهتون معرفي کنم...
ولي خب هنوزم يه کم مرددم که اسممو بگم يا نه ,آخه يه جوريايي ميترسم.....
معرفي کردن که فقط مختص به اسم گفتن نميشه که, ميخوام يه جوره ديگه خودمو معرفي کنم, يه معرفيه کامل, ميخوام از اين بگم که چرا اين وب لاگ رو باز کردم,از شخصيتم ,آرزوهام و خيلي چيزاي ديگه بگم....
هدفم از باز کردن اين وب لاگ اينه که حرفاي رو که نميتونم به ديگران بگم بيام به شماها بگم,شماهاييکه منو نميشناسين....
حالا قول ميدين که يه سنگه صبوره خوب واسه من باشين؟ منم جاي خواهر کوچولوتون! :P
راستي من خيلي دوس دارم که وب لاگم مسل وب لاگه خورشيد خانوم يا يه وجب خاک اينترنت پر خواننده باشه,خورشيد خانوم ,آقا پژمان, کمکم کنين !!!
خب حالا ميخوام بگم که دختر 15 ساله شخصيتش چه جوريه :

شاد,خيلي مهربون ,احساساتي,عصباني نميشه و نميشه ولي اگه بشه ديگه واويلا.... ,زود گريه ش ميگيره,هميشه ولي خنده رو لباشه,وفاداره,يه دوست پسر داره که واقعا عاشقشه,يه جورايي سکسيه و....
خب....
آهان يه چيزي :
از الان ميخوام بگم که وب لاگه من راجع به همه چي هست, اعم از اجتماعي,خونوادگي,سکسي,خودم,مدرسم ,دوستام و
......

آهان همينجا ميخوام از يکي از دوستاي خوبم که باهاش تفاهمات زيادي دارم و تو ساختن اين وب لاگ خيلي کمکم کرد تشکر کنم !
کمک که چه عرض کنم خودش اين وب لاگ رو برام ساخت...:d
خودشم يه وب لاگ داره به اسمه :
حرفاي من,بخونينش حتما,قشنگه.
خب ديگه من برم, ميخوام برم بيرون.اگه يه دختر خوشتيپ و خوشگل و تو دل برو و ....... خلاصه پسر کش ديدين بدونين منم !!!!
فعلا باي باي !!!!

سلام به تمامه کسايي که وب لاگ مينويسن و يا دارن وب لاگه من رو ميخونن.

امروز اولين روزيه که من دارم وب لاگ مينويسم تايپه فارسيم اينقده کنده که نگو.پدرم داره در مياد. آخه من کشته مردهِ چت هسمو نيس تو همه ي چت روما فارسي رو به اينگليسي يا به عبارتي فارگيلينسي صحبت مي کنن منم تايپه انگليسيم تقويت شده.

خب ميخوام که ديگه خودمو بهتون معرفي کنم.من شايد کوچکترين عضو سرزمين وبلاگستان باشم از اسمه وب لاگم که معلومه.يه دختر 15 ساله ي خيلي شاد و به قوله معروف انرژتيکم.درست امسال يه سال هست که من با نت و دنياي عجيب غريبش آشنا شدم. خيلي وقتا (البته اون موقع که اوولاش بودو نميدونستم که همه از پشته چت دروغ ميگنو ميگم !) ازپشته چت عاشق شدم/گريه کردم و...
ولي خب بعده يه مددت خودمم شدم عينه اونا. مردمو سرکار گذاشتم.سنمو به جاي 15 20 21حتي گاهي موقع ها 30 هم جا زدمو کسي نفهميدآخه اگه من بخوام انقده قلمبه سلمبه خرف ميزنم که همه ميمونن! فکر کنم خدا هم اون موقعا تعجب کنه! بگه اين ديگه چه اعجوبه اي هستش که من آفريدم !!!!
خب ديگه دستم خيلي خسته شد.آخه طفلک به تايپه فارسي عادت نداشت.اگه نظري داريد به اين آدرس اميل کنين:asali_0003@yahoo.com.
تو رو خدا ميل بزنينا ! ضايعم نکنين !بگين چي کار کنم تا وب لاگم همه پسند بشه. خب؟
بازم امروز ميام بيشتر خودمو معرفي ميکنم ..اکي؟فعلا خدافض!!!
Sunday, June 16, 2002

سلام . اين اولين وبلاگي هست که من دارم مي نويسم و اگه يه کم بده شرمنده و تجربه ندارم آخه و باشه؟

دختر 15 ساله


دوستان

سردبير خوردم 

فشار

خورشيد خانوم

زهرا

ساره خانوم

شادي خانوم

عمو حميد

آدمه نصفو نيمه

بوي بارون

اشکان ايزو 9002

سعيد ايزو 9002

فرهاد افتخاري 

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?